هر عيب که هست... . نقل - ... بر دلم بود!

+ هر عيب که هست... . نقل

پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386 ساعت 11:16 عصر

تقريبا ده دوازده روز پيش به دعوت بسيج دانشجويي دانشگاه الزهرا براي برگزاري کارگاهي با عنوان : زن شخصيت يا جنسيت ؟  براي اولين بار توفيق حضور در جمع برخي از دانشجويان اين دانشگاه را پيدا کردم .


جدا از کارگاه ، آنچه براي من بسيار جذاب بود جمع ساده و صميمي دانشجويان بود.اساساً انس با جوانان و دانشجويان به من احساس نشاط زندگي و پويايي مي دهد و اين از خصوصيتهاي دوره جواني است. البته من مدتها با دانشجويان مأنوس بوده ام و جمع دانشجويي برايم جمع غريبه اي نيست اما دانشگاه الزهرا برايم تجربه تازه تري بود چرا که بيش از 6 سال بود که در محيطهاي دانشجويي حضور مستقيم پيدا نکرده بودم و گاهي فکر مي کردم که از سالهاي حضور من در دانشگاه تا امروز، دانشگاه و دانشجو هايش چقدر مي توانند عوض شده باشند؟ و با کمال شادي ديدم که فضاي دانشگاه به مراتب قشنگ تر از اون چيزي است که من تجربه اش کرده بودم.


وقتي وارد دانشگاه شدم و قدري به سوي سالني که براي برگزاري کارگاه مهيا شده بود رفتم چشمم به جمعي از دانشجوها خورد که زير سايه با صفاي چند درخت دور هم نشسته بودند و گل مي گفتند و گل مي شنفتند؛ تا چشمشون به من خورد خوششون اومد کمي شوخي کنند براي همين هم شروع کردند به الله اکبر گفتن و  صلوات فرستادن و من چه احساس خوبي داشتم از اين که باعث شده بودم تا خواهرانم نام خدا رو به زبون بيارند و يا ثواب صلواتي رو نصيب خودشون کنند.


مشارکت دانشجوها در کارگاه و سؤالهاي خوبشون مشوق خوبي بود که با علاقه بيشتري کار رو ادامه بدم.مخصوصا حضور شور انگيز يکي از دانشجويان که خيلي بي ريا و صميمي و با شجاعتي آميخته با عقل و خرد سؤالهاش را مطرح مي کرد و اصرار داشت تا جواب همه اونها رو بگيره .................................................


بقيه اش رو مي تونين از وبلاگ خودشون بخونين!    سراي انديشه


 


                                                           


مومن واقعا در هيچ چارچوبي نميگنجه(به ياد کتاب رضا اميرخاني داستان سيستانش)‍(مومن! ..من   lol التماس ريا)


يادمه چند سال پيش ، يه جايي کلاس ميرفتيم (شعبه اي از موسسه اي واقعا معتبر lol.. که تعطيلش کردن!) .. اونم مثلا بايد يه همچين برنامه اي ميبود .... از خدا و لطفش و مهربونيش و .. حرف ميزدند .. در وهله اول عالي به نظر ميرسيد ... ولي واسه زماني بود که خيلي چيزا رو کشف نکرده بودم تو زندگيم (الان کشف کردم مثلا lol )  و مثه يه بچه فقط سرم تو کتاب درسي و تست بود.. گاهي هم موسيقي بيشتر از نوع کلاسيک که قدرت تمرکزم بالا بره. يادمه در انتهاي دومين و آخرين جلسه اي که رفتم(نشد برم بيشتر، درگيري درسي شديد) استاد مربوطه گفت .. چشماتونو ببنديد و خودتون رو تصور کنين  توي يه جنگل بزرگ و بي انتها (جمله ها رو يادم نيس اصلا! فقط تصوري که اون موقع برا خودم ايجاد کردم رو دقيق به خاطر دارم)  که يه معبد بزرگ و مرمري وسطشه ..(نمي دونم .. شما  ّسيلک وي ّ کنسرت کيتارو رو ديديد؟ مهم هم نيس فقط اينکه نماهايي از يه جنگل رو از بالا نشون ميده .. طوري که انگار داري پرواز ميکني و از روي جنگل رد ميشي البته با موسيقي معرکه) -توي ذهنتون بسازيدش - تا ميرسي به معبد و اونجا شروع به صحبت با خدا ميکني و از عجر و نادوني و اشتباهاتت حرف ميزني و خدادر آغوش ميگيرتت و دست نوازش بر سرت ميکشه.. حسِّ خيلي قشنگيه . خب همين بسه! يادمه طي دو جلسه اي که رفتم اوج صحبت ميرسيد به خدا و اشتباهات آدما . نميگم بده ها! اصلا .. شايد براي من مناسب نبود. شايد اونطوري ميبايست توي رويا زندگي کنم و همش خواب باشم و يا تارک دنيا شم(که خب برا اهلش شايد خوب باشه)(شايدم گيرنده هاي من مشکل داشته) .. . ولي بايد چيزي ارائه شه که بشه طبقش زندگي کرد،حداقل من اينطور فکر ميکنم .بهتره هر موضوعي که مطرح ميشه يه جورايي مصداقش رو هم بگن . تا بشه باش زندگي کرد . خيلي جالب بود ، کوچکترين شاگرد کلاس يه بچه کوچولوء بغلي بي دندون بود و مسن ترين، يه خانم خيلي مسن. درباره حريم ها هم صحبت شد .. فکر کنم يه کمي پامو از حريمم بيرون گذاشتم! lol .


پ.ن.1. فهميدم چرا رنگ لوگو جوانه سبز بود (حتما ميگي چون اسمش جوانه بوده رنگش بايد سبز باشه.. نه ديگه! اينو که همه ميدونن! من يه چيز ديگه کشف کردم! عکس پايين متن رو نگاه کن، فکر کنم متوجه شيراستي من هم عضوي از جوانه شدم!


پ.ن.2. اون موسسه رو بنا به پاره اي مشکلات درون گروهي، خودِ اعضاش منحلش کردن... ،‏خوبه باز حواساي بعضي هاشون جمع بود.البته اين شعبش که بنده رفته بودم فقط دخترونه بود!


رفيق شفيق ما هم برگشته! خدا را شکر و ثنا .


امروز قبل و بعد نمازجمعه راهپيمايي دارن! ما را که قسمت نبود ولي اونايي که رفتن التماس دعا جاي منم محکم کنين(قضيه تنبل و سايه lol )


 روز -- مرداد تمام ايرانيان به عنوان اعتاض به رژيم با لباسي سفيد يا متمايل به سفيد در خيابانها راه ميروند.اين يه سبک اعتراض بدون خشونته... loooooooooooooooooooooool    نمي دونم شايد انتظار دارن تو چله تابستون ملت با لباساي مشکي را بيفتن توي خيابونا! خوشم مياد از اين اعتراضاشون خيلي ...... ميگن  ُ اي عجب از پيش بيني هاي اين آقا رجب!!!‏   پنجه را تا ميکند باز نام آن باشد وجب ّ     اقا رجب ها در رسانه هاي اون ور آب بسيار شده اند


 


جوانه


 حذف و اضافه پست در جمعه14ام ساعت 16:34


نوشته شده توسط : ماهِ نو

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[17/5/1387- 3:25 ع] عدالت
[آرشيو شده ها]